Tuesday, December 06, 2005

دختر فراری

سلام
دختر فراری
تو یه خانواده پر جمعیت به دنیا اومدم من بودم و 3 تاخواهر و 1 برادر ! یه خونه داشتیم که فقط می تونست جای خواب ما رو تامین کنه و همین هم از دایی پدرم بهش ارث رسیده بود و اگر اون فرزند داشت این خونه رو هم نداشتیم ! من بچه چهارم بودم ! اول داداش ناصرم بود بعد آبجی پری بعد آبجی پروینم و بعد من بودم و بعد از منم ته تغاری خونه پروانه که 5 سالش بود !داداشم 29 سالش بود و 2 تا زن گرفته بود و طبقه بالا رو اشغال کرده بودن ! عجیب بود که چطور اون 2 تا دختر 19 و 20 ساله می تونن همدیگه رو تحمل کنن ! برام همیشه سوال بود ! تازه وارد راهنمایی شده بودم که به ترتیب خواهرام تو سن 14 و 16 سالگی رفتن خونه شوهر ! آبجی پریم که هنوز 15 سالش نشده دوقلو زاییده بود و هر وقتم که دوتا بچه هاش با هم گریه می کردن اونم از درماندگی گریش می گرفت ! با رفتن خواهرام جای ما مثلا باز شده بود اتاقی که حکم انباری رو داشت حالا تبدیل شده بود به اتاق خواب من و پروانه ! بابام که علیل شده بود و خونه نشین ! کلیه هاش عفونت کرده بودن و زمین گیرش کرده بودن و ما وقتی فهمیدیم که به دیالیز افتاده بود . ننه ام هم که قلبش مریض بود و مدام دکتر می رفت ! نون بیارمون داداشم بود که اونم همیشه اول به خودشون می رسید بعد به ما ! کلاس دوم دبیرستان بودم و تازه تازه داشتم به پسرها نگاه می کردم و معنی عشق رو می فهمیدم که یکروز حس کردم کسی دنبالمه ! اوایل زیاد توجهی نمی کردم تا اینکه یکروز خودشو به من رسوند و همین شد سر آغاز بدبختی من !!!روزه اولی که دیدمش ازش خیلی خوشم اومد قد بلند و شیک پوش بود ! اما از ترس داداش ناصرم فکم قفل شده بود ! - سلام خانو م خانوما آقا لطفا مزاحم نشین اینجا همه همدیگه رو می شناسن .....- من که کاری نکردم آبجی , سلام عرض کردمگفتم که برین پی کارتون اگه داداش ناصرم بفهمه خون به پا می کنه !- خوب بذار بفهمه اصلا داداش ناصرت وقتی خاطر خواه لیلی جونش شد همین کارا رو کرده بود !این کی بود که داداش ناصر رو می شناخت ؟ این بود که تردید برم داشت و ایستادم تا به حرفهاش گوش بدم!!اون هم که انگار فهمیده بود رام شدم گفت بیا بریم یه جای باکلاس یه چیزی بخوریم خودم هم برت می گردونم! داداش ناصرت هم که اون بالا بالا ها پیداش نمی شه ! پس بی خیال و ......اونقدر گفت و گفت تا راضی شدم !! خیابان هایی رو می دیدم که گاهی از تو تلویزیون شاهدشون بودم و برام خیلی جالب بود ! بعد رفتیم به بستنی فروشی شیک ! من اما فقط مات تزیینات و آدم های اون تو بودم ! برامون دو تا لیوان کافه گلاسه آوردن من از همون اول لیوان خودم رو با ماله اون عوض کردم ! خندید و گفت آخه فکر کردی من جلوی این همه آدم می تونم تو رو مسموم کنم ؟ فقط نگاهش کردم . بعد سرشو تکون داد و مشغول شد و به منهم تعارف کرد ! وقتی اولین قاشق رو خوردم سردی اون و طعم خوشمزه اش ترسمو محو کرد و کم کم سر صحبت رو باز کردم و خیلی راحت توی یک ساعت عاشقش شدم !! بعد از اون منو نزدیکای خونه رسوند و رفت ! با کلی ترس و لرز وارد خونه شدم ! هر کسی سرش به کار خودش بود بابام که خوابیده بود! ننه ام هم که رفته بود خونه همسایه ها کلفتی. داداشم هم که هنوز نیومده بود! منم بدو رفتم تو اتاق و بیرون نیومدم ! چند ساعت بعد داداش ناصرم اومد و مثل عادت همیشگی اول از همه رفت پشت بوم و به کبوترهاش آب و دونه داد نیم ساعت بعد بود که یهو اومد پایین و منو گرفت به کتک و با مشت و لگد افتاد به جونم بعد هم پرتم کرد تو انباری و هر چی خرت و پرت بود ریخت روم و دفنم کرد ! بعد ها فهمیدم که پسر همسایه که چشمش دنباله من بود و من بهش راه نمی دادم ما رو دیده بوده و به داداش ناصرم خبر داده بود ! چند ساعتی زیر خرت و پرت ها بودم که ننه ام اومد و داد و بیداد شروع شد و آخر سر هم فقط تونست داداش ناصرو راضی به این کنه که منو از او وضع در بیاره ! و بعدم اومد بیرون !از توی پنجره کوچک زیرزمین می دیدم که داداش ناصر نعره می کشه و می گه دیگه حق نداره بره مدرسه و بعدم همه کتاب و دفتر هامو ریخت وسط حیاط و پیت نفت رو خالی کرد روشون و همه رو سوزوند ! کلی گریه کردم .. دلم واسه خودم می سوخت ... دلم برای دوستام تنگ شد و معلم هامون ... اگه دیگه نبینمشون چی ؟؟؟ شب که شد خیلی می ترسیدم جای خوابی هم نداشتم زیر زمین گرم و دم کرده بود و مدام عرق می ریختم نیمه شب بود که صدای پایی رو شنیدم ... ننه ام بود یه لقمه نون و پنیر آورده بود و از لای نرده های پنجره داد بهم تازه یادم افتاد که هیچی نخوردم .. گفتم: ننه منو بیار بیرون می ترسم ! گفت: هیس می خوای داداش ناصرتو بیدار کنی ؟ فعلا این تو باش تا ببینم چه خاکی به سرم می تونم بریزم ؟ لقمه رو گرفتم و رفتم گوشه زیرزمین کز کردم و مشغول خوردن شدم .. همون جوری نشسته هم خوابم برد .توی خواب حس کردم کسی تکونم می ده از خواب پریدم و خواستم جیغ بزنم که دیدم ننه ام اومده بالا سرم لباس برام آورده بود و کمی هم پول و یه لقمه نون ! گفت زود لباساتو بپوش و از این خونه برو بیرون ویلا تا آخر عمرت بدبخت می شی ! گفتم نمی خوام برم ... دهنمو گرفت و گفت باید بری ! می خواهی داداش ناصرت بدت به کریم چاقو کش ؟ از شنیدن این حرف رنگم پرید و وا رفتم. کریم لات محلمون بود و بعضی ها هم می گفتن آدم کشته و کسی جرات نداشت باهاش در بیافته حالا داداش ناصر می خواست منو بده به اون !! نفهمیدم چطوری لباسهامو پوشیدم...دم در ننه ام رو بغل کردم و بوسیدمش هر دو با چشم گریون از هم جدا شدیم تا سر کوجه مدام بر می گشتم و سایه اش رو توی تاریکی میدیدم و اشک می ریختم.رفتم توی یکی از پارکها نشستم که چکار کنم ؟ فکرم کار نمی کرد و بیشتر از اونکه ناراحت باشم وحشتزده بودم ! از بچه ها شنیده بودم که تو تهران پر از کار و امکاناته و همه خوشبختن .. دست کردم تو جیبم و پولایی که ننه ام بهم داده بود رو شمردم ! 5000 تومن ! تصمیم گرفتم برم تهران اما چطوری ؟ من که جایی رو بلد نبودم ! راه افتادم تو خیابون .... هوا داشت کم کم روشن می شد خانمی رو دیدم که نون خریده بود , رفتم صداش کردم و گفتم: سلام می شه بگین چطوری می شه رفت تهران ؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت دختر به سن تو تنها می خواد بره تهران ؟ الکی گفتم با مامان و بابام اومده بودیم اینجا من گمشون کردم حالا اونا منتظر من هستن ! کمی با تردید نگاهم کرد و در آخر بهم آدرس ترمینال رو داد ! وارد ترمینال که شدم سر گیجه گرفته بودم ! یک عالمه اتوبوس و مینی بوس بود و آدم های زیادی می رفتن و می اومدن ... صدای کسی رو شنیدم که داد می زد تهران - تهرانیاش بیان سوار شن ! رد صدا رو گرفتم و اتوبوس رو پیدا کردم خواستم سوار بشم که پسر شوفر گفت : بلیط داری؟ گفتم نه ! گفت بدون بلیط نمی شه ! از جیبم یه هزارتومنی در آوردم و دادم بهش ! اینور اونورشو نگاه کرد و پول رو پسم داد و گفت: برو آخر اتوبوس بشین صدا هم نکن مهمون خودمی ! خوشحال شدم و پریدم بالا ! چند دقیقه بعد اتوبوس راه افتاد .... هوا روشن شده بود داشتم به جاده نگاه می کردم که کم کم چشمام رو هم افتاد و خوابم برد وقتی از خواب بیدار شدم هنوز اتوبوس داشت راه می رفت و هوا داشت غروب می شد ... خیلی خوابیده بودم دهنم خشک خشک بود و دستشویی داشتم تو همین فکرا بودم که اتوبوس نگه داشت و یکی از اون جلو داد زد هر کی می خواد غذا بخوره پیاده بشه نیم ساعت دیگه راه می افتیم !!!همه بلند شدن که پیاده بشن منم قاطی اونا پیاده شدم ! مردم به سمت یه رستوران راه افتادن و منم به دنبال اونا ! از یه خانمی پرسیدم : توالت کجاست ؟ خندید و گفت منم دنبالشم بیا با هم بریم ! از یه آقایی که تو رستوران کار می کرد پرسید و رفتیم !ازش جدا شدم و رفتم کنار اتوبوس ایستادم .... بوی غذا می خورد تو دماغم و از گشنگی سرم داشت گیج می رفت ! پولامو در آوردم و دوباره شمردم .. همون 5000 تومن بود تصمیم گرفتم برم یه چیزی بخورم . رفتم تو نشستم پشت یه میز یک آقایی اومد و گفت پدر و مادرت کجان ؟ الکی گفتم تو اتوبوس !! سرشو تکون داد و پرسید : چی میخوری دختر جون ؟ گفتم غذا !خندید و گفت چه غذایی ؟ چلو کباب؟ چلو مرغ ؟ کباب ؟ دهنم آب افتاده بود اما از ترس ولخرجی گفتم چلو کباب چنده ؟ این بار بیشتر خندید و گفت قیمتش مهم نیست اصلا مهمون من چی می خوری ؟ گفتم چلو کباب !رفت و چند دقیقه بعد اومد از دیدن اون همه غذا داشتم سکته می کردم و مثل ندید بدیدا شروع کردم به خوردن ! فقط سر عروسی آبجی هام چلو کباب خورده بودم و این دفعه سوم بود. بعد که خوردم رفتم پیش همون آقا و یه هزار تومنی بهش دادم پولمو برگردوند و گفت : گفتم که مهمونه من ! گفتم نه و پولو گذاشتم رو پیشخون و راه افتادم ! دوباره صدام کرد و یه اسکناس 500 تومنی بهم داد و گفت بیا بقیه اش رو بگیر ...ازش تشکر کردم و رفتم دوباره کنار اتوبوس ! مسافرا دوباره داشتن سوار می شدن منم قاطی اونا رفتم بالا و دوباره رفتم سر جام نشستم ! و بازم خوابیدم ! از صدای تهران .... از خواب بیدار شدم ! هوا تاریک بود و چراغهای زیادی همه جا رو روشن کرده بود موقع پیاده شدن یهو یکی دستمو گرفت و دیدم همون پسر شاگرد راننده هست ! گفت : فراری هستی؟ جا خورم و زبونم بند اومده بود دستمو به زور از تو دستش در آوردم و با من من گفتم آره .. نه ... چطور ؟ گفت : واسه ما فیلم بازی نکن !جای داری بری؟ گفتم : نه ؟گفت برو اون گوشه وایسا تا من برم و بیام ببرمت یه جای توپ ! رفتم جایی که گفته بود . اما ترس برم داشت و فرار کردم ! از ترمینال که اومدم بیرون نمی دونستم چکار کنم همین طور راه افتادم توی خیابان داشتم راه می رفتم که یه زن و مرد که کنار خیابون ایستاده بودن یه تاکسی گرفتن : آزادی ... منم بدو دویدم و سوار شدم . گفتم هر جا اینا پیاده شدن منم پیاده می شم . چند دقیقه بعد کنار میدان آزادی پیاده شدن منم پیاده شدم و محو تماشای میدون آزادی شدم توی کتابای درسی عکسش رو دیده بودم اما از نزدیک نه ! رفتم وسط میدون توی چمن ها و نشستم یه گوشه تا صبح بشه ! هوا که کمی روشن شد بلند شدم و دوباره راه افتادم کمی جلوتر مینی بوس و ماشین هایی بود که داد می زد ونک تجریش . پیش خودم گفتم سوار شم بالاخره یه جا می رسم دیگه ! سوار مینی بوس شدم .....میدان ونک :از مینی بوس پیاده شدم و قدم به خیابان گذاشتم ! چقدر آدم ... گل فروشها ....کوپن فروشها ... کارگرا !!!!! یه گوشه ایستاده بودم و محو تماشای آدم ها و ماشین ها بودم . نمی دونم چقدر به این حالت بودم که یهو صدای یه دختر منو از بهت بیرون آورد :بچه کجایی؟ رومو کردم به سمت صدا ... دو تا دختر خوشگل و آرایش کرده بودن مثل فیلمای خارجی موهای طلایی و ماتیک زده با روسری که نصف موهاشون بیرون بود و لباسهای قشنگ و خوش رنگ.... محو تماشای اونا بودم که اون یکی گفت : نگفتی از کجا اومدی ؟-از مشهد اون یکی دختر چشمکی به او یکی زد و بعد دستمو گرفتن و دنبال خودشون بردن! - من نسیمم اینم سحر تو اسمت چیه ؟- نفیسه- چند سالته نفیسه جون ؟ این جون گفتنش آتیش به دلم زد و یهو بغضم ترکید.... یکی از اونها بغلم کرد و بوسیدم.. بعد از چند دقیقه که آروم شدم اشکامو با دستمال پاک کرد و گفت: فراری هستی ؟ گفتم: آرهلابد جایی رو هم نداری؟- نه- ما هم مثل توییم بیا پیش ما با هم که باشیم می تونیم خیلی کارا کنیم... نمی دونم تو کلامشون چی بود که آرومم کرد و بهشون اعتماد کردم و دنبالشون راه افتادم! اول رفتیم و ساندویچ خوردیم! تا حالا به این خوشمزگی نخورده بودم! خواستم من حساب کنم اما نگذاشتن! سحر کیفشو باز کرد توی اون پر از پول بود .وقتی تعجب منو دید گفت تعجب کردی ؟گفتم آره گفت بتو هم یاد می دیم که پول در بیاری! کلی ذوق کردم و بعد هم با هم رفتیم به خونشون. یه آپارتمان کوچیک و جمع و جور بود اول از همه منو فرستادن حموم. سحر اومد و گفت باید یکم به خودت برسی و بعد شروع کرد موهای پامو زدن! وقتی اعتراض کردم گفت دختر تا کی می خوای امل بمونی ؟؟؟ بهم بر خورد و دیگه هیچی نگفتم! اونم مشغول شد! اولش خیلی درد داشت اما کم کم عادت کردم! بعد که اومدیم بیرون کلی بهم لباس دادن. لباسهایی که تو عمرم ندیده بودم دامن کوتاه و تاپ.... اسمهاشو اولین بار بود که می شنیدم مدام ازم تعریف می کردنپاهام سفید شده بود و توی نور برق می زد.... من اما مدام رنگ به رنگ می شدم و از اینکه با دامن کوتاه باشم خجالت می کشیدم آخه همیشه با شلوار بودماون دوتا مدام می خندیدن.... بعد نوبت ابروهام شد و ابروهامو درست کردن و بعد هم یه کرم مالیدن به صورتم و موهای صورتمو بور کردن و بعد هم کلی کارهای دیگه بعد که خودم رو تو آینه دیدم از تعجب دهنم وا مونده بود! یعنی این منم ؟؟؟چقدر خوشگل شده بودم! اونا هم مدام ازم تعریف می کردن! شاید باور نکنین اما نردیک یک ساعت فقط خودمو توی آینه نگاه می کردم و اون ها هم مدام می خندیدن ! همه لباسهامو ریختن توی یه کیسه و انداختن دور و بهم لباسهای نو دادن. کم کم یاد گرفتم که چطور آرایش کنم و چطور لباس بپوشم اسم لباسها رو یاد گرفتم معروفترین لوازم آرایش رو! حالا دیگه بدون آرایش حتی تو خونه هم راه نمی رفتم و از خودم خیلی ممنون بودم! روزا من می موندم خونه و اونا می رفتن بیرون و عصر یا شب می اومدن خونه و یا می خوابیدن یا اونقدر خسته بودن که نای حرف زدن نداشتن! هر چی می پرسیدم می گفتن سر کار بودیم! وقتی می گفتم منم می خوام کار کنم می گفتن به موقع فعلا زوده! یه روز آخر هفته بود که قرار شد بریم پارتی! کم کم زمزمه ها شروع شد که دوست داری دوست پسر داشته باشی ؟ منهم مدام رنگ به رنگ می شدم و در نهایت رضایت دادم! شب رفتیم به یه خونه که نه, قصر بود. پسری رو بهم معرفی کردن . تا دستم رو گرفت دستم رو پس کشیدم و گفتم به من دست نزن!!نسیم منو کشید کنار و گفت مگه خل شدی ؟ دوست پسرته باید بزاری دستتو بگیره امل بازی در نیار!!! باز این جمله رو تکرار کرد! انگار رگ خوابه منو فهمیده بود که هر بار که کاری رو انجام نمی دادم با این کلمه راضیم می کرد! پسر دوباره اومد و دستم رو گرفت و از اونا جدا شدیم! احساس بدی داشتم مثل گناه و مدام اطراف رو می پاییدم و فکر می کردم همه دارن ما رو نگاه می کردن! اما همه دختر ها تو بغل پسر ها بودن یا در حال رقص! و هیچ کس به ما توجهی نداشت! رفتیم روی مبل نشستیم هنوز دستم تو دستش بود .... بعد شروع کرد حرفهای زیبا زدن و گفت که خیلی خوشگلم و دوستم داره و از عشق گفت..... احساس عجیبی داشتم و خجالت زده بودم اما یک نوع حس عجیبی داشتم که تا به حال حسش نکرده بوده دستمو که نوازش می کرد چیزی در تنم منو قلقلک می داد.. احساس عجیبی داشتم که تا اون روز حسش نکرده بودم... بعد بلند شد رفت و دو تا لیوان نوشیدنی آورد و یکی رو داد به من و گفت بخور.... اولین قلپ رو که خوردم تمام گلو و معدم آتیش گرفت و اشک از چشمم سرازیر شد!!!! با عصبانیت داد زدم این چی بود ؟ اون که هم متعجب بود و هم نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره با خنده گفت به این می گن ویسکی, مشروب, مگه نخوردی تا حالا ؟با گفتن این حرف بهم بر خورد و الکی گفتم نه.... یعنی آره خوردم اما ایندفعه مزش بد بود!!!زد زیر خنده و گفت بذار برات درستش کنم ... بعد بلند شد رفت پای یک میز و چند تا چیز ریخت توی لیوانم و بعد اومد و داد به دستم و گفت بخور ببین حالا چطوره ؟ اینبار با احتیاط خوردم. مزه اش خوب شده بود مثل مزه لیمو اما باز هم تند بود و کمی گلوم می سوخت...گفت عادت می کنی و بعد لیوان رو ازم گرفت و گذاشت رو میز و دستش رو انداخت دور شونم و سرم رو بوسید! دوباره همون حس غریب دوید تو تنم کم کم حس کردم داره گرمم می شه و روی گونه هام احساس داغی می کردم. و بعد هم رخوت عجیبی رو تو تنم حس کردم!اون مدام حرفهای عاشقانه می زد حالا دیگه حرفهاش لذت عجیبی برام داشت و از اینکه منم دستشو بگیرم خجالت نمی کشیدم....سرم گیج می رفت اما حال عجیبی داشتم و یک نوع سستی تو تنم بود سرم کم کم روی سینه اون می رفت اما دلم نمی خواست برش دارم بعد هم گرمی لبهای اونو روی لب های خودم حس کردم نمی تونم احساسی که اون لحظه داشتم رو بگم اما زیبا ترین حسی بود که تا بحال تجربه کرده بودم!نمی دونم چقدر طول کشید و بعد هم که مهمونی تموم شد و برگشتیم من هنوز تو یاد اون لحظه بودم! هر بار به اون لحظه فکر می کردم تنم داغ می شد و قلبم پر از شوق و به تپش می افتاد اما بعد دل تنگش می شدم نسیم و سحر که انگار فهمیده بودم چه مرگم شده مدام سر به سرم می گذاشتن و می خندیدن یا همدیگه رو بغل می کردن و می بوسیدن و ادای منو در میاوردن! چند روز بعد بود که نسیم یه موبایل داد بهم و گفت این ماله تو بعدا که سر کار رفتی بدردت می خوره!! کلی ذوق زده شده بودم و مدام تو دستم بود و از خودم جداش نمی کردم تا اینکه یکروز که خونه تنها بودم تلفنم زنگ زد:- الو. بفرمایین ؟ - سلام عروسکم....صدا خیلی آ شنا بود بنابراین پرسیدم: شما ؟- به همین زودی منو فراموش کردی ؟ منم نیما! اون شب تو پارتی..... - ایوای ببخشید نشناختم.... و حس کردم گونه هام داغ شدن و دوباره اون غریب رو تو تنم حس کردم - شماره اش رو بهم داد... هر روز ساعتها با هم صحبت می کردیم …
یه شب سحر اومد و با خودش یه فیلم آورده بود و کلی تعریف می کرد....گفت بیا ببین چی گیر آوردم برات !!کلی خوشحال شدم و همه نشستیم پای تلویزیون ... اول فیلم زن و مردی رو نشون می داد که خارجی صحبت می کردن و بعد رفتن توی اتاق خواب و شروع کردن به لخت شدن و ...احساس بدی داشتم و بلند شدم از جام که دوباره سحر گفت امل شدی ؟ و همین کافی بود تا منو دوباره سر جام بشونه! نشستم و نگاه کردم! حالت تهوع بهم دست داده بود و سرم درد می کرد اونها که دیدن حالم بد شده تلویزیون رو خاموش کردن و بلندم کردن و بردن به اتاقم! اون شب تا صبح مدام توی خواب و بیداری صحنه های آمیزش اون زن و مرد جلوی چشمام می اومد و هی از خواب می پریدم! نزدیکای صبح بود که دیگه خوابم نبرد! خودم حس عجیبی داشتم نمی دونم چرا احساس کردم که باید اون فیلم رو ببینم. کنجکاوی عجیبی سراغم اومده بود... بلند شدم وتوی تاریکی نشستم و تا آخر فیلم رو دیدم از دیدن اون فیلم لذت خاصی بهم دست داد! بعد از رفتن سحر و نسیم دوباره فیلم رو دیدم و باز هم دوباره و هر بار بیشتر خوشم می اومدتا اینکه تلفن زنگ زد...نیما بود پرسید چکار می کردی ؟ منم همه چیزو براش تعریف کردم.. خندید وگفت سوالی برات پیش نیومد ؟ با شرم گفتم چرا! و بعد از زیر زبونم کشید و منم گفتم و اونم هر مورد رو با آب و تاب برام شرح می داد و منهم از اون حرفها لذت می بردم! چند روز بعد یکروز بهم زنگ زد و ناهار دعوتم کرد ! منهم زنگ زدم به نسیم که ازش اجازه بگیرم و گفت برو! خیلی راحت! برام عجیب بود اما شک نکردم و رفتم جایی که آدرس داده بود ایستادم چند دقیقه بعد جلوم یه ماشین مدل بالا آلبالویی توقف کرد و شیشه اون خود بخود رفت پایین و چهره نیما معلوم شد: - سوار نمی شین خانوم خانوما ؟سوار شدم و رفتیم یک به یک رستوران مجلل و ناهار خوریدم. بعد از ناهار ازم خواست بریم منزلش و اونجا رو بهم نشون بده! چه خونه ای بود یاد اون شب افتادم .... مات خونه بودم که یک لیوان مشروب داد به دستم و نشستیم مشغول خوردن و حرف زدن شدیم!وقتی سرم گرم شد اومد کنارم و بغلم کرد.... دوباره اون حس بهم دست داد اما خیلی بیشتر... محکم تر بغلم کرد و گونم رو بوسید و دم گوشم مدام می گفت دوستم داره.... منهم برای اولین بار بوسیدمش .. شروع کرد به در آوردن لباسهام... عجیب بود حتی اعتراض هم نمی کردم یاد لحظه های توی فیلم می افتادم و لذتی همه وجودم رو می گرفت.... بعد از مدتی درد خفیفی رو درونم احساس کردم و نیم خیز شدم .... داشت ازم خون می رفت خیلی ترسیده بودم اما فکرم کار نمی کرد بهم می گفت چیزی نیست تموم شد دوباره رو تخت افتادم و کم کم خوابم برد!وقتی بیدار شدم نسیم بالای سرم بود! لباس تنم نبود. روم یه پتو انداخته بودن !نسیم نشست کنارم و موهامو نوازش کرد و گفت چطور بود ؟با بی حالی نیم خیز شدم و بغلش کردم و خندیدمفقط خندیدم.... قرار شد مدتی پیش نیما بمونم... یکماه اونجا بودم و چه دوران زیبایی بود... خاطره انگیز.احساس می کردم که همسرش هستم و اون هم شوهر من. عاشقانه دوستش داشتم و دوریشو نمی تونستم تحمل کنم چقدر برای آینده نقشه می کشیدم اما افسوس که همه چی زود تموم شدیکروز نیما اومد و گفت مدتی باید برم مسافرت و نسیم و سحر هم رفتن مسافرت باید چند روزی بری پیش یکی از دوستام خانم خوبیهخیلی ناراحت شدم و دلم گرفت اما به خاطر اون لباسهامو جمع کردم و رفتیم اونجا! زن مسنی بود بهش می گفتن خانم بزرگاسمی که وقتی معنیش رو فهمیدم که خیلی دیر شده یود! یه دختر دیگه هم اونجا بود و من تو اتاق اون موندگار شدم! شب که شد دخترک اومد کنارم و گفت می دونی اومدی کجا ؟ گفتم آره پیش دوست نیما هستم تا از مسافرت بیاد! قهقهه زد و گفت چقدر ساده ای! این حرف رو روز اول به منهم زدن! ترس ورم داشت و گفتم منظورت چیه ؟ گفت یعنی اینکه باید سرویس بدی! گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی دوزاریت نیفتاده ؟ گفتم نه ؟ و حرفی رو زد که آتشم زد! همون موقع بلند شدم که برم! دستمو گرفت و گفت کجا ؟ فکردی می زارن زنده بری بیرون ؟ و شروع کرد به تهدید من و.... ! آخر حرفهاشو نمی شنیدم گزیه امونم نمی داد که بشنوم و ناچار تسلیم شدم... فردای اون روز خانم بزرگ اومد و گفت یه چادر نازک می کنی سرت و میایی می شینی تو هال مهمون داری! از ترسم چادر سرم کردم و اومدم توی هال! یک پیرمرد 60 ساله نشسته بود روی مبل و با دیدن من نیشش تا بناگوش وا شد و دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند! از خنده هاش چندشم شد اما از ترسم حرفی نزدم.... بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدنم که خاله خانم گفت برین تو اون اطاق و بعد هم رفتیم اونجا.... از اون روز کارم این شده بود که منتظر باشم تا کسی بیاد و برم پیشش! بعد از مدتی که حرفه ای شده بودم یه روز خانم بزرگ صدام کرد و گفت دوست داری بیرون کار کنی ؟ با خوشحالی پریدم و گونه اش رو بوسیدم و گفتم از خدامه!!!! گفت از فردا می فرستمت با یکی از بچه ها که راهشو یادت بده.. بلند شدم برم که یهو گردنمو گرفت و شروع کرد به فشار دادن... گفت یادت باشه بخواهی فرار کنی هر جا باشی پیدات می کنم و با همین دستهام خفه ات می کنم! نفسم بند اومده بود و داشتم خفه می شدم و فقط با اشاره چشم و ابرو حرفش روتایید کردم و دستشو از دور گردنم برداشت!از فردا شدم همکار یه دختر به اسم شیلا که همه بهش می گفتن شیلا جنی! تا حالا هیچ ماموری نتونسه بود بگیرش و دختر خیلی تیزی بود! صبح ها می رفتیم توی پاساژ های بزرگ یا مغازه های ولی عصر و تجریش به بهانه خرید تا یه خاطر خواه پیدا بشه بعدهم ازش پول می گرفتیم و می رفتیم باهاش! گاهی هم کنار خیابون وای می ستادیم و اتول می زدیم! هر چی در میاوردیم نصفش رو باید می دادیم به خانم بزرگ ! نرخ رو هم اون تعیین می کرد! اوایل من20 تومن ارزش داشتم و حالا بعد از یک سال50 تومن شده بودم و باید 25 تومن می دام به اون و بقیه اش مال من بود در عوض جای خواب می داد بهمون و کسی هم مراقب ما بود که اگه یارو آدم ناتویی بود بیاد جلو و ما جیم بزنیم. گاهی هم از توی مغازه ها جنس های ریزه میزه کف می رفتیم! 18سالم شده بود و زیبایی خیره کننده ای داشتم و مشتری های زیادی داشتم ! یکروز به شیلا گفتم بیا حالا که راه و چاه رو پیدا کردیم و کلی هم پول جمع کردیم بریم برای خودمون کار کنیم!اون هم قبول کرد و کلی نقشه کشیدیم و رفتیم یه خونه خریدیم و یه ماشین شریکی و دیگه خودمون تکی سرویس می دادیم! خانم بزرگ که دید دیگه دستش به ما نمی رسه نقشه شومی برای ما کشید!!! یکی از مشتری ها که بعدا فهمیدیم از طرف اون بوده رد ما رو گرفت و سعی کرد از طریق تریپ لاو بازی ما رو خام کنه و اولین طعمه اون من بودم! تا اومدم به خودم بجنبم به هزار فرقه مواد معتاد شده بودم و دیگه کسی خاطر خواهم نبود! هر چی هم در میاوردم دود میشد و می رفت هوا ! شیلا هم دومین قربانی بود و اونهم پشت بند من معتاد شد و آخر هم خان بزرگ ما رو لو داد و هر دومونو گرفتن!!دوران خیلی بدی بود. بعد از ترک تازه نوبت شلاق و زندان و جریمه بود.... هر کدوم75 ضربه شلاق خوردیم! یادم نمی ره اون روز رو! بردنمون به یه اتاق و بالا تنه رو لخت کردن و بستنمون به تخت و بعد یه زن چادری چاق اومد و شروع کرد به شلاق زدن. با هر ضربه جیغم در میومد و وسط ها هم بیهوش شدم.... بهوش که اومدم تو زندان بودم و چند تا زن بالا سرم! فهمیدم تو بند عمومی اوین هستم! یک ماه به پشتم روغن می مالیدن تا کم کم تونستم به پشت بخوابم.... بعد از 6 ماه که آزاد شدیم و رفتیم سر خونه زندگی دیدیم همه چی رو بردن و خونه رو خالی خالی کردن! حتی ماشین و لباسهامونو! رفتیم بانک و ته مونده پولارو کشیدیم بیرون و رو هم که گذاشتیم 5 میلیون شد ! یکسری لوازم مورد نیازو خریدم و دوباره افتادیم تو کار ! با سابقه ای که داشتیم جایی بهمون کار نمی دادن کی به یه دختر19 ساله بی کس و کار, کار میده ؟کمی که پول جمع کردیم تصمیم گرفتیم کارمونو عوض کنیم و بریم تو یه خط دیگه! شنیده بودیم مریضی زیاد شده و دیگه ارزش نداشت این کارا! رفتیم آزمایش دادیم و خوشبختانه بیماری نداشتیم! با یه سری مرد خلاف کار آشنا شدیم که تو کار ماشین بودن. یکیشون با شیلا ازدواج کرد و اون از من جدا شد! کم کم راه ماشین زدنو یاد گرفتم و می گشتم توی کوچه پس کوچه ها و ماشین هایی که دزد گیر نداشتنو نشون می کردم بعد هم سر فرصت با شاه کلید درو باز می کردم و ماشینو بلند می کردم و میرفتم.... همه چی خوب پیش می رفت تا اینکه یه روز که از نزدیک یه مدرسه رد می شدم دیدم زنی از ماشین پیاده شد و رفت دنبال دخترش! منهم سریع پریدم پشت ماسین و تا خواستم راه بیفتم مردی با ماشین جلوم ایستاد و بعد هم اون زن اومد و سر و صدا کرد و مردم ریختن سرم و گرفتنم ! اون مرد که بعدا فهمیدم شوهر اون زن بوده سوار ماشینم کرد و با همسرش سوار شدیم و بردن منو تحویل کلانتری بدن ! وسط راه از ترس زندان رفتن اونقدر براشون گریه زاری کردم که دلشون برام سوخت و منو بردن خونشون موقت تا تصمیم بگیرناز اون خونه های قصر مانند! خاطرات قدیم پیش چشمم ظاهر شد و گریه کردم اونهم یک گریه حسابی. زن و شوهر که تا حالا چنین گریه ای ندیده بودن دلشون برام سوخت و نشستن پای درد و دلم و منم سیر تا پیاز زندگیمو براشون گفتم نمی دونم خواست خدا بود یا چی که اون زن بهم گفت: دوست داری توبه کنی ؟گفتم آره اما چطوری شکمم رو سیر کنم ؟ گفت تو توبه کن بقیش رو بسپار به مااون روز از صمیم قلب از خدا طلب بخشش کردم و خواست منو ببخشه. و بعد اون زن و شوهر برام 3 ماه مهلت تعیین کردن که مدت سه ماه پیش اونها بمونم و اگه دیدن واقعا من تغییر کردم برام تصمیم بگیرن و در اون مدت واقعا تغییر کردم! و عجب سرنوشتی برام رقم خوردسه ماه بعد از خانوادم تحقیق کردن .... مادر و پدرم فوت کرده بودن.... اونها هم منو به فرزندی پذیرفتن و برام شناسنامه به نام خودشون گرفتن . بعد از اون تشویقم کردن به ادامه تحصیل. برام معلم خصوصی گرفتن و با سعی زیاد تونستم طی یکسال 2 کلاس رو جهشی بخونم و دیپلمم رو بگیرمبعد از اونم با تشویق ها و کمک از معلم های خصوصی و کلاس های تقویتی کنکور دادم و تو رشته کامپیوتر قبول شدم ... و بالاخره تو سن25 سالگی لیسانسم رو گرفتم.... سال بعد با پسر یکی از دوستان خانوادگی پدر خوانده ام ازدواج کردم... اما تقدیرم این بود که باز هم ناکام بمونم... بعد از تولد پسرم فهمیدیم شوهرم مبتلا به سرطان ریه شده... خیلی دوا و درومون کردیم اما نتیجه نداد و در نهایت فوت کرد... برام موند خاطرات کوتاه اما خوش و یه یادگار از شوهرم : پسرم!!هیچ زمان فکر نمی کردم از ذلت برسم به قله موفقیت اما چون خودم خواستم خدا هم کمکم کرد و تونستم از منجلاب فساد و تباهی نجات پیدا کنم.گذشته شومی داشتم که فقط پدر خوانده و مادر خوانده ام از اون با خبر هستن و سعی دارم تا آخر عمر پاک و سالم زندگی کنم ... حالا من با مردم عادی هیچ تفاوتی ندارم و پدر و مادری دارم که از پدر و مادر اصلی خودم مهربان ترند و خواهری که مثل خواهر خودم دوستش دارم تا ابد

0 Comments:

Post a Comment

<< Home